امید

گاهی نمی شود، نمی شود كه نمی شود...
گاهی هزار دوره دعا بی اثر شود...
گاهی نگفته قرعه به نام تو می شود...
گاهی گدای گدایی و بخت نیست...
گاهی تمام شهر گدای تو می شود...

.
.
.
.
و گاهی همه چیز آنقدر خوب پیش می رود که می خواهی خود را در آغوش خدا بیاندازی و بوسه بارانش کنی از شکرگزاری.....
هریت مارتینو اولین فمینیست جامعهشناس
هریت مارتینو به انگلیسی: (Harriet Martineau) (۱۲ ژوئن ۱۸۰۲ - ۲۷ ژوئن۱۸۷۶) یک نظریهپرداز اجتماعی انگلیسی و نویسنده عضو ویگ بود، که غالباً به عنوان اولین فمینیست جامعهشناس شناخته میشود
از مارتینو ۳۵ کتاب و مقالههای بسیاری درباره موضوعهای جامعهشناسی، دینی، داخلی و شاید به طور بحثانگیزتر از چشمانداز زنانه به جا ماندهاست. او همچنین آثار مختلف آگوست کنت را ترجمه کردهاست. او با نوشتن به اندازه کافی درآمد داشت تا حدی که کاملاً از طریق نوشتن تامین میشد، و این امری چالشبرانگیز برای یک زن در عهد ویکتوریا بود. مارتینو درباره رویکرد خود گفتهاست: «وقتی فرد جامعه را مطالعه میکند، باید به تمام جوانب آن توجه داشته باشد، از جمله مسائل کلیدی سیاسی، مذهبی و نهادهای اجتماعی». او معتقد بود که تجزیه و تحلیل دقیق اجتماعی برای فهم موقعیت زن در جامعه لازم است.
رماننویس، مارگارت اولیفانت درباره او گفته است: «به عنوان یک مدرس و سیاستمدار مادرزادی [مارتینو] به طور منحصربه فردی کمتر از هر زن یا مرد دیگر هم دورهاش توسط جنسیتاش تعریف شده بود». اگرچه معاصران او را دارای طرز فکر مردانه میدانستند، مارتینو دیدگاه جامعهشناختی فمینیستی را در نوشتههایش معرفی کرد، که به موضوعهایی که در غیر این صورت نادیده گرفته میشد مانند ازدواج، فرزندان، زندگی داخلی و مذهبی و روابط نژادی اشاره کرده بود
او یک جامعه اثباتی و خوب را برای آینده طرح ریزی کرده بود که تحت هدایت قدرت روحانی یک دین اثباتی نوین و بانکداران بزرگ و صاحبان صنایع اداره گردد.کنت بر این عقیده بود که چیزهایی که باید اداره گردند در واقع همان افراد بشرند بدین سان، روابط بشری شیئیت مییابند. کاهن اعظم بشریت میبایست با اتکاء بر دانش علمی اثباتی یک حاکمیت مبتنی بر هماهنگی، عدالت و درستکاری را بنا نهد. بر پایه فرمول محبوب کنت، سامان اثباتی نوین باید عشق را اصل، نظم را پایه و پیشرفت را هدف خویش قرار دهد. گرایشهای خود خواهانهای که در سراسر تاریخ پیشین بر بشر حاکم بودند بایستی جای شان را به انسان دوستی دهند و فریضه برای دیگران زندگی کن باید راهنمای انسانها گردد.
کنت در واپسین سالهای عمرش خود را نه تنها دانشمند اجتماعی بلکه بیشتر یک پیامبر و بنیانگذار دین تازهای( دین بشریت) میدانست که میبایست درمانبخش همه دردهای بشرگردد.
زندگي ، با همه ي وسعت خويش
محفل ساكت غم خوردن نيست
حاصلش تن به قضا ، دادن و پژمردن نيست
اضطراب و هوس و ديدن و نا ديدن ، نيست
زندگي ، خوردن و خوابيدن ، نيست
زندگي ، كوشش و راهي ، شدن است
زندگي ، جنبش و جاري شدن است
از سر آغاز حيات...........
تا به جايي كه خدا مي داند .........!!!!

قابل توجه همکاران عزیز وکمی سخت گیر:
پیامبر (ص) گروهی از اصحاب خود را برای تبلیغ اسلام به منطقه ای دیگر فرستاد. قبل از سفر از او پرسیدند تا چگونه این کار را انجام دهند. گفت تعلیم شان دهید و آسان بگیرید. سه بار از او این را پرسیدند و هر بار جواب همین بود
تعلیم شان دهید و آسان بگیرید
تعلیم شان دهید و آسان بگیرید
تعلیم شان دهید و آسان بگیرید

زندگی در دنیای مدرن، در دنیای شتاب زده ای که اهستگی در آن گناهی نابخشودنی است با طلب هرچه بیشتر و مداوم هر آن چه که نداریم همراه است. حسرت به نداشته های گذشته و آرزوی داشتن چیزهایی که فکر می کنیم لیاقت اش را داریم و می ترسیم از این که هرگز به دست اش نیاوریم چنان قدرتمند است که دستاوردها، احساس ها و توانایی های لحظه ی حاضر به فراموشی سپرده می شود و در میان هیاهوی ذهنی ما در تخیلات گذشته و آینده دست کم گرفته می شود.

«اگر عقیده مخالف، شما را عصبانی میکند، نشانه آن است که شما ناخودآگاه میدانید که دلیل مناسبی برای آنچه فکر میکنید، ندارید. اگر کسی مدعی باشد که دو بعلاوه دو میشود پنج، یا این که ایسلند در خط استوا قرار دارد، شما به جای عصبانی شدن، احساس دلسوزی میکنید، مگر آن که اطلاعات حساب و جغرافی شما آن قدر کم باشد که این حرفها در افکار شما تزلزل ایجاد کند. اغلب بحثهای بسیار تند،آنهایی هستند که طرفین درباره موضوع مورد بحث دلایل کافی ندارند. بنابراین هنگامی که پی میبرید از تفاوت آرا عصبانی هستید، مراقب باشید؛ احتمالاً با بررسی بیشتر درخواهید یافت که برای باورتان دلایل تضمین کننده ای ندارید.»
برتراند راسل (Bertrand Russell) 
دست وپا گيرترين کلمه محدوديت است... اجازه نده مانع پيشرفتت بشود. سخت ترين کلمه غيرممکن است... وجود ندارد. مخرب ترين کلمه شتابزدگي است...مواظب پلهاي پشت سرت باش. تاريک ترين کلمه ناداني است...آن را با نور علم روشن کن. کشنده ترين کلمه اضطراب است...آن را ناديده بگير. صبورترين کلمه انتظار است... منتظرش باش. بي ارزش ترين کلمه انتقام است... بگذار و بگذر. ارزشمندترين کلمه بخشش است... سعي خود را بکن. قشنگ ترين کلمه خوشروئي است... راز زيبائي در آن نهفته است. تميزترين کلمه پاکيزگي است... اصلآ سخت نيست. رساترين کلمه وفاداري است... سر عهدت بمان. تنهاترين کلمه گوشه گيري است...بدان که هميشه جمع بهتر از فرد بوده. محرک ترين کلمه هدفمندي است... زندگي بدون هدف روي آب آست ....و هدفمندترين کلمه موفقيت است... پس پيش به سوي آن. ![]() |
دل آدمی ... چه گرم می شود!
گاهی ساده ... به یک دلخوشی کوچک...
به یک احوالپرسی ساده...
به یک دلداری کوتاه...
به یک" تکان سر "...یعنی ...تورا میفهمم...
به یک گوش دادن خالی ...بدون داوری!
به یک همراهی شدن کوچک...
به یک همراهی کردن ممتد آرام...
به یک پرسش:"خوبی؟"
به یک" تکان سر"... یعنی... تو را می فهمم...
به یک جمله زیبا:"مراقب خودت باش "
به یک وقت گذاشتن برای تو...
به شنیدن یک" من کنارت هستم"...
به یک هدیه بی مناسبت...
به یک دوستت دارم بی دلیل ...
به یک غافلگیری...به یک خوشحال کردن کوچک...
به یک نگاه...
به یک شاخه گل...
دل آدمی گاهی ...چه شاد می شود...
به یک فهمیده شدن درست!
به یک سلام !
به یک خدانگهدار !
به یک تعریف ...به یک تایید ... به یک تبریک...
وما چه بی رحمانه این دلخوشی های کوچک وساده را از هم دریغ می کنیم...
وتمام محبت ودوست داشتن مان را گذاشته ایم کنارتا...
به یک باره همه آنها را پس از مرگ نثار هم کنیم ...
گر خداوند براي لحظه اي فراموش ميكرد كه من عروسكي كهنه ام و تكه كوچكي از زندگي به من ارزاني ميداشت احتمالا همه آنچه را كه به فكرم ميرسيد نميگفتم بلكه به همه ي چيزهايي كه ميگفتم فكر ميكردم.كمتر ميخوابيدم و بيشتر رويا ميديدم.چون ميدانستم هر دقيقه اي كه چشممان را بر هم ميگذاريم شصت ثانيه ي نو را از دست ميدهيم.هنگامي كه ديگران مي ايستند راه ميرفتم و هنگامي كه ديگران ميخوابيدند بيدار ميماندم.هنگامي كه ديگران صحبت ميكردند گوش ميدادم و از خوردن يك بستني شكلاتي چه لذتي كه نميبردم.کینه ها و نفرت هایم را روی تکه ای یخ مینوشتم و زیر نور آفتاب دراز میکشیدم.
اگر خداوند تكه اي زندگي به من ارزاني ميداشت قبايي ساده ميپوشيدم و طلوع آفتاب را انتظار ميكشيدم.... با اشكهايم گلهاي سرخ را آبياري ميكردم تا درد خارشان و بوسه ي گلبرگهايشان در جانم بخلد و هر روز غروب خورشید را عاشقانه مینگریستم.
خدايا اگر تكه اي زندگي ميداشتم نميگذاشتم حتي يك روز بگذرد بي آنكه به مردمي كه دوستشان دارم نگويم كه دوستشان دارم.
بله تا جایی که میتوانستم به آنها میگفتم که دوستشان دارم.هر لحظه. به همه ي مردان و زنان میقبولاندم كه محبوب منند و در كمند عشق زندگي ميكردم.به انسان ها نشان ميدادم كه چه در اشتباه اند كه گمان ميبرند وقتي پير شدند ديگر نميتوانند عاشق باشند.به آدمها میگفتم که عاشق باشند و عاشق باشند و عاشق .
به هر كودكي دو بال ميدادم اما رهايش ميكردم تا خود پرواز را بياموزد و به سالخوردگان ياد ميدادم كه مرگ نه با سالخوردگي كه با فراموشي سر ميرسد.به انسانها یاد آوری میکردم که در قبال احساسی که به یکدیگر میدهند مسئولند.
آه !! انسانها ، از شما چه بسيار چيزها آموخته ام . من دريافته ام كه همگان ميخواهند در قله كوه زندگي كنند بي آنكه بدانند خوشبختي واقعي جاییست که سراشیبی به سمت قله را میپیماییم.
دريافته ام كه وقتي طفل نوزاد براي اولين بار با مشت كوچكش انگشت پدر را مي فشارد او را براي هميشه به دام مي اندازد.دريافته ام كه يك انسان فقط هنگامي حق دارد به انسان ديگر از بالا به پايين بنگرد كه ناگزير باشد او را ياري دهد تا روي پاي خود بايستد.
من از شما بسي چيزها آموخته ام اما در حقيقت فايده چنداني ندارد چون هنگامي كه آنها را در اين چمدان ميگذارم بدبختانه در بستر مرگ خواهم بود.اما شما این را بخاطر بسپارید.چون هنوز زنده اید.
گابریل گارسیا مارکز
در صحرا میوه کم بود . خداوند یکی از پیامبران را فراخواند و گفت : « هر کس تنها می تواند یک میوه در روز بخورد »
این قانون نسل ها برقرار بود ، و محیط زیست آن منطقه حفظ شد . دانه های میوه بر زمین افتاد و درختان جدید رویید . مدتی بعد ، آن جا منطقه ی حاصل خیزی شد و حسادت شهر های اطراف را بر انگیخت . اما هنوز هم مردم هر روز فقط یک میوه می خوردند و به دستوری که پیامبر باستانی به اجدادشان داده بود ، وفادار بودند . اما علاوه بر آن نمی گذاشتند اهالی شهر ها و روستا های همسایه هم از میوه ها استفاده کنند . این فقط باعث می شد که میوه ها روی زمین بریزند و بپوسند ..
خداوند پیامبر دیگری را فراخواند و گفت :« بگذارید هرچه میوه می خواهند بخورند و میوه ها را با همسایگان خود قسمت کنند .» پیامبر با پیام تازه به شهر آمد . اما سنگسارش کردند ، چرا که آن رسم قدیمی ، در جسم و روح مردم ریشه دوانیده بود و نمی شد راحت تغییرش داد .
کم کم جوانان آن منطقه از خود می پرسیدند این رسم بدوی از کجا آ مده . اما نمی شد رسوم بسیار کهن را زیر سؤال برد ، بنابراین تصمیم گرفتند مذهب شان را رها کنند . بدین ترتیب ، می توانستند هر چه می خواهند ، بخورند و بقیه را به نیازمندان بدهد . تنها کسانی که خود را قدیس می دانستند ، به آیین قدیمی وفادار ماندند . اما در حقیقت ، آن ها نمی فهمیدند که دنیا عوض شده و باید همراه با دنیا تغییر کنند.
برگرفته از: کتاب قصه هایی برای پدران. فرزندان. نوه ها- پائولوکوئیلو
هنگام بازديد از يک بيمارستان روانى، از روان پزشک پرسيدم شما چطور ميفهميد که يک بيمار روانى به بسترى شدن در بيمارستان نياز دارد يا نه؟ روانپزشک گفت: ما وان حمام را پر از آب ميکنيم و يک قاشق چايخورى، يکفنجان و يک سطل جلوى بيمار ميگذاريم و از او ميخواهيم که وان را خالى کند.
اول جواب خودتون رو بدید بعد جواب رو در ادامه مطلب نگاه کنید.